شبهاي بي ستاره
حركت از انگشتانم گرفته
تكواژهاي نيامده
لحظه شماري مي كنند
به تيك تيك ساعت مي نگرند
واين با بغضي نيست براي تركاندن
آينه ي آسمان زنگاري بسته
به وسعت سياهي چشمهايش
گلها همچون سينه ي ترك داري
منتظر تنها يك قطره به اوج آرامش
كلمات به حرف مي آيند
و فرياد از باران ستاره مي كنند......(ادامه دارد)
(دوراهي)
آخرين كبريت را مي زند
براي دفن كردن آرزوهايش
افسرده تر از آسمان ابر آلود
آرامش شب از او دل بريده
سوسوي باد، هردم
كبريت را بوسه مي زند
زندگي تمامي نداشت
ولي.....
ريزش قطرات خون رگهايش
آسان تر است.......
دم و بازدم نفسم
آمد و نيامد را مي شمارد
مرگ بلبلِ خانه ام
دگر فرا رسيده
رگهايم بريده از اين فضاي وهم انگيز
غروب چهره ام، طلوع را فرياد مي زند
شايد براي ابد
بميرد
اين آرزوهاي بر باد نرفته.....
(دوراهی)
آبادی دلم٬ ویرانه ای شده
شهرهایش٬ بی نام
نا امیدی امیدوار شده ام
نان شب و روزم ٬ صبوری است
سیاهی شب را با مداد سفیدم رنگ می زنم
سودا به خون خود تزریق می کنم
ولی.....نه
به بختم تیپاره ای محکم زده این سازنده ی ویرانی
از نسیان هم ٬ توانی نیست
پس می نگریم به ویرانی دل خود....
لطفا نظرتون رو صریحا اعلام کنید.چون دوست دارم در کارم پیشرفت کنم
با تشکر
خواب
نشانی تو را از باغهای کندلوس گرفتم
گیسوانش را چیدم که شاهد باشند
آرایش زیبایی داشت
رنگارنگ از وجود تو
مسیر راهم را با هر تاری از آن نورانی میکردم
سوسوی باد هر لحظه می خواست فوتش کند
اما
منبه سینه ام می فشاندمش که
مبادا منصرف شوم
فکر نرسید به مقصد عذابم می داد
آیا به مقصد می رسم یا؟.......
رسیدم ..... من رسیدم به تو
خوشحالی وجودم را فراگرفته بود
ولی
خواب بود
سراب
و من همچنان منتظر معجزه..............
(دوراهی)
قامتت
در داربست شعر نمی گنجد
نمی نشیند
آرام نمی نشیند تا
طرحی برآورم
شایای ماندگاری وتاریخ
کدامین خارای آتش زنه
خرد کنم وخمیر کنم
در کوره ی دماوندی روشن بگدازم
تا پولادت را بپردازم
من چگونه مهربانی و خشم را
با هم آورم؟
من چگونه تیغ بر آفتاب برکشم؟
آری چگونه
شطی از سوسوی ستارگان جاری کنم؟
آخر
من امید راچگونه سپیده وار
در قلب این شب ظلمانی بنشانم
من چگونه ترا حک کنم؟
بگذار خاموشانه بنشینم
صبورانه در کمین
و آیند و روند امواج را
بنگرم
باشد که موج ماهی یگانه
در دام من افتد و از آن
نقشی
از خستگی ناپذیر خاطرت
بنگارم.
ای رود ستیزنده
ای جویا
ای شتابگر اندکی بهل
تا زمانه در خود
جوانی خویش را بیاراید.
بمان تا مسافر همسفر
سرخ گل اندوهگینش را
با تو
به شادابی برساند
بمان تا فرزند پابه پای تو به دریا برسد.
بمان تا چون منی
بتواند «حکمت» دگرگونی آتش را
بر آب بنویسد
نمی گنجی
نمی نشینی
نمی مانی اما ای آزاد
و من
یادت را
بر بوم خون بفت دلم
باعطر عصر آهن و بیداد
به رنگ ناشکننده ی فلز رنج....
یادی چون حریر صبح فروردین
و قامت طوفان
و هلهله های هزاران هزاری دستمالهی و چشمها
و رضامندی چهره ی شالیکاری
بر فراز پشته
که شیر و عسل می نوشد.
نانت را با ما
به دونیم کردی
و نامت را
گرهبند آبروی ما.
اینک ای جوان سالخورده!
شراب جاودانه باش
در کام یاران.........
(سیاوش کسرایی)
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تاکنم جان از سررغبت فدای نام دوست
واله وشیداست دایم همچوبلبل در قفس
طوطی طبعم زعشق شکّر وبادام دوست
زلف او دامست وخالش دانه آن دام وبس
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
سر زمستی برنگیرد تا به صبح روز محشر
هرکه چون من درازل یک جرعه خورد ازجام دوست
بس نگویم شمّه ای ازشرح شوق خود ازآنک
دردسر باشد نمودن بیش ازین ابرام دوست
گردهد دستم کشم دردیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرّف گردد ازاقدام دوست
میل من سوی وصال وقصد اوسوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او می سوز وبی درمان بساز
زانکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست
پرنده هایی زیر باران
صداي جيرينگ جيرينگ سكه ها گاه گداري حواسم جمع كاسه مي كرد. پيچيدن صداي باد، لابلاي برگهاي خشكيده، آهنگ ملايمي ساخته بود هرازگاهي رگبار تندي مي گرفت. مردم در رفت وآمد بودند. بزرگ و كوچك، مرد و زن، خيلي ها بي توجه از كنارم رد مي شدند.
اما بعضي ها خم شده سكه اي درون كاسه مي انداختند. ديگر هوا روبه تاريكي مي رفت. بايد بساطم را ازكنار خيابان جمع كرده و راهي خانه مي شدم. كوچه هايي تنگ وباريك كه هر چه قدر جلوتر مي رفتي، خانه ها كلنگي تر بودند. ديوارهاي فروريخته، آجرهاي شكستۀ اطرافش، دروپنجره هاي زنگ زده پسرهاي ده، دوازده ساله كه از هم سن وسالانم بودند. همۀ آنها مشغول بازي وهياهو وبي توجه به اتمام روز از سروكلۀ هم بالا مي رفتند. بعضي ها با وضع بهترو بعضي هاي ديگر، شايد كمي شبيه من بودند. اما مي دانستم كه هيچ كدام مثل من مجبور نيستند به جاي مدرسه وبازي هرروز وهرروز كنار خيابان كاسۀ گدايي بدست بگيرند. در نيمه باز را تاآخر باز كرده وبا تكاني آب كفشهايم را خالي كردم. پاهاي بي حس وبي رمقم را درون حياط گذاشتم.حياطي خيلي كوچك با د خانۀ تعمير نشده. روشنايي كمي ازدرون خانه مي آمد. با لباسهايي كاملا خيس، بدنم شروع كرد به لرزيدن. به نرده ها چسبيدم وكشان كشان خودم را به بالارساندم. سرما زياد ناراحتم نمي كرد، چرا كه درعوض مي توانستم با سكه هاي جمع شده چندتايي نان داغ براي صبحانه بخرم.
مادربه جاي شيشۀ شكسته، يك بالش كهنه ويك علمه كاغذپاره لاي تركهاي در چوبي اتاق قرارداده بود، تا مانع نفوذ سرما شود. با صداي بازشدن در، نگاهم درنگاه مادر خشكيد. انگار مثل هميشه ازدست بي تفاوتي ها و بي قيدهاي پدر گريان بود. باجثه اي لاغرونحيف گوشۀ اتاق، درحاليكه با يك دست به پشت آرزو مي زد، كزكرده و رنگ چشمهايش، همرنگ غروب شده بود. ولی مثل همیشه مهربانی درنگاهش موج می زد. اولین قدم را برداشتم با اشاره مرادعوت به سکوت کرد. فضای اتاق آنقدرها روشنایی نداشت چراغ کهنه ی گوشه ی دیوار، گرمای کافی نمی داد. همه ی اتاق را که ورنداز می کردی، جزچند تیکه اثاثیه ی به دردنخور، چیزی به چشم نمی خورد. خیلی آهسته خوذم را به پشت در اتاق بغلی رساندم. ازدود سیگار، مه غلیظی سرتاسر اتاق را پوشانده بود. پدر با آن سبیلهای پرپشت و موهای وزوزی، بساط منقلش را جمع کرده و مشغول کشیدن سیگار بود. هربار پکی به سیگار می زد وبه فکر فرومی رفت. برخلاف آن هیکل استخوانی اش، هیچ موقع حال و رمقی نداشت.یادم افتادمادر می گفت:«قبل از اینکه بابات خودشو اینطوری بدبخت کنه، همه اهل محل اونو به اسم اصغر پلنگ صدا می زدند.مثل الان نبود که زورش به یه پشه هم نرسه».
یک دفعه مثل اینکه چیزی یادش اومده باشد، ازجا برخاست. همیشه از روبروشدن با پدر وحشت داشتم.سریع برگشتم گوشه ی اتاق و به حالت چهارزانو گوشه ی رختخوابها پناه گرفتم. هق هق آهسته ی مادر هنئز به گوش می رسید ازترس بدنم به لرزه افتاد، برای همین چشمهایم را بستم و سرم را روی پاهایم گذاشتم.«من قولشو خیلی وقته دادم، اینو باس خوب تو اون گوشات فرو کنی. امشب قراره بیان دنبالش، نبینم حرف زیادی بزنی»با صدای بلند پدر به این فکر افتادم که حتماً برایمان نقشه ای کشیده و این، ترسم را چندبرابر می کرد. مادر گریه به گلو شروع کرد به لعن و نفرین که یکدفعه برخورد کمربند وبه دنبالش جیغ بلندی باعث شد که با وجود تمام ترسم، بی اختیار به طرفشان بدوم. مادر با ضربه های پی در پی که به سرو صورتش می خورد، دیگر رمقی برای تکان خوردن نداشت. خشم و نفرت تمام وجودم را پر کرده بود. به طرف ایوان دویدم. در آن روشنایی کم یک میله ی آهنی توجّهم را جلب کرد. فرصت پیداکردن راه حل دیگری نداشتم. با دستهایی لرزان میله را برداشته و وارد اتاق شدم. ناله های ضعیف مادر، نفرتم را صد چندان کرده بود....(ادامه دارد)
شبی در محفلی با آه و سوزی شنیدستم که مرد پاره دوزی
چنین می گفت با پیر عجوزی ((گلی خوشبوی درحمام روزی
رسید ازدست محبوبم به دستم))
گرفتم آن گل و کردم خمیری خمیری نرم و نیکو چون حریری
معطّربود و خوب و دلپذیری ((بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی بت گل نشستم))
گل اندر زیرپا گسترده پرکرد مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد ((کمال همنشین در تو اثر کرد
وگرنه، من همان هستم که هستم))
(بهار،بیتهای داخل پرانتز از سعدی)
بگو کدام خیابان؟
کلاه آهنی ات روی دست این صحراست
شماره های لاکت چقدر ناخواناست
میان این همه آوار دود و خاکستر
گلوله های نگاهت هنوز آتش زاست
تمام منظره ی برگ برگ پیکر تو
برای سایه ی خاموش شمعها زیباست
چقدر تشنه ی باران توست چشمانم
اگرچه لبر برای کویر یک رویاست
کبوتران زمین حسرت تو را دارند
کلاه آهنیت آشیانه یآنهاست
تو هرکجا بروی کشتی نجات آنجاست
بگو کدام خیابان نشانی دریاست
غمت درنهانخانۀ دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم که ازگریه ام ناقه درگِل نشیند
خلد گر به پا خاری آسان برآرم چه سازم به خاری که در دل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
بنازم به بزم محبّت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
طبیب! از طلب دردو گیتی میاسا کسی چون میان دو منزل نشیند؟
طبیب اصفهانی

دل عاشق به پیغامی بسازه خمارآلوده با جامی بسازه
مرا کیفیّت چشم تو کافی است ریاضت کش به بادامی بسازه
زدست دیده و دل هردو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش چو فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
تو که نوشم نه ای نیشم چرایی؟! تو که یارم نه ای پیشم چرایی؟!
تو که مرهم نه ای زخم دلم را نمک پاش دل ریشم چرایی؟!
(باباطاهر)
نجات من به دست توست
ازين محبس نجاتم ده
لباس كهنۀ تن را
بسوزن وحياتم ده
بيا ونقطۀ پايان
به شعرعمرمن بگذار
تنم ديوار بين ماست
تنم را از ميان بردار
مرا ازوحشت وترديد
رهاكن تارها باشم
هواي صبح بيداري
شهادت را صدا باشم
هميشه در مصاف مرگ
نقاب از چهره مي افتد
چه در ميدان چه دربستر
پس از بيماري ممتد
بياوجامۀ عصيان
بپوشان برصداي من
كه تنهاسهم من اينست
هراس بي صدا مردن
نقاب از چهره ام بردار
به آيينه نشانم ده
سكوتم بدترازمرگ است
بميرانم زبانم ده

تو را مي توان شنيد
يك بيت از سكوت تو در خاطرم چكي
جاري شد و به مرحلۀ شاعري رسيد
بيتي كه لحظه لحظه به ياد توست
ناباورانه آمد و در باورم خزيد
از بس نجيب در دل ما رخنه كرده اي
بايد تو را درعمق هزاران ترانه ديد
اصل مهم به حس نگاه تو بسته است
فرقي نمي كند كه غزل شد و يا سپيد
صد سال هم اگر نباشي كنار من
ذهنم مرا به سمت تو تا ناكجا كشيد
با اين حساب با تو و ياد تو زنده ام
با چشم دل هميشه تو را مي توان شنيد



